گفت: /

عزيز تر از هر چه هست ،

تو نه تنها در آن لحظات دلتنگي

که در تمام لحظات بودنت بر من تکيه کرده بودي ،

من آني خود را از تو دريغ نکرده ام که تو اينگونه هستي .

من همچون عاشقي که به معشوق خويش مي نگرد ،

با شوق تمام لحظات بودنت را به نظاره نشسته بودم

  گفتم : پس چرا راضي شدي من براي آن همه دلتنگي ، اينگونه زار بگريم ؟

  گفت : عزيزتر از هر چه هست ،

اشک تنها قطره اي است که قبل از آنکه فرود آيد عروج مي کند ،

اشکهايت به من رسيد و من يکي يکي بر زنگارهاي روحت ريختم

تا باز هم از جنس نور باشي و از حوالي آسمان ،

چرا که تنها اينگونه مي شود تا هميشه شاد بود .

  گفتم : آخر آن چه سنگ بزرگي بود که بر سر راهم گذاشته بودي ؟

  گفت : بارها صدايت کردم ،

آرام گفتم از اين راه نرو که به جايي نمي رسي ،

تو هرگز گوش نکردي و آن سنگ بزرگ فرياد بلند من بود

که عزيزتر از هر چه هست

از اين راه نرو که به ناکجاآباد هم نخواهي رسيد .

  گفتم : پس چرا آن همه درد در دلم انباشتي ؟

  گفت : روزيت دادم تا صدايم کني ،

     چيزي نگفتي ،

پناهت دادم تا صدايم کني ،

     چيزي نگفتي ،

بارها گل برايت فرستادم ،

      کلامي نگفتي ،

مي خواستم برايم بگويي

آخر تو بنده ي من بودي چاره اي نبود جز نزول درد

که تو تنها اينگونه شد که صدايم کردي .

  گفتم : پس چرا همان بار اول که صدايت کردم درد را از دلم نراندي ؟

  گفت : اول بار که گفتي خدا آنچنان به شوق آمدم که حيفم آمد

بار دگر خداي تو را نشنوم ،

تو باز گفتي خدا و من مشتاق تر براي شنيدن خدايي ديگر ،

من مي دانستم تو بعد از علاج درد بر خدا گفتن اصرار نمي کني

وگرنه همان بار اول شفايت مي دادم .

گفتم : مهربانترين خدا ،

دوست دارمت ...

  گفت : عزيز تر از هر چه هست من دوست تر دارمت ...

 منبع:http://goly2000goly.blogfa.com