پسرکی بود که می خواست خدا را ملاقات کند ٬ او می دانست تا رسیدن به خدا باید راه دور و درازی را بپیماید . به همین دلیل چمدانی برداشت و درون ان را پر از ساندویچ و نوشابه کرد و بی آنکه به کسی چیزی بگوید ٬ سفر را شروع کرد . چند کوچه آن طرف تر به یک پارک رسید ٬ پیر مردی را دید که در حال دانه دادن به پرندگان بود . پیش او رفت و روی نیمکت نشست . پیر مرد گرسنه به نظر می رسید ٬ پسرک هک احساس گرسنگی می کرد . پس چمدان را باز کرد و یک ساندویچ و یک نوشابه به پیر مرد تعارف کرد . پیر مرد غذا را گرفت و یک لبخندی به کودک زد . پسرک شاد شد و با هم شروع به خوردن کردند . آن ها تمام بعد از ظهر را به پرندگان غذا دادند و شادی کردند ٬ بی آنکه  کلمه ای با هم حرف بزنند وقتی هوا تاریک شد پسرک فهمید که باید به خانه برگردد ٬ چند قدمی دور نشده بود که برگشت و خود را در آغوش پیر مرد انداخت ٬ پیر مرد با محبت او را بوسید و لبخندی به او هدیه داد .

وقتی پسرک به خانه برگشت ٬ مادرش با نگرانی از او پرسید : تا این وقت شب کجا بودی ؟

پسرک در حالی که خیلی خوشحال به نظر می رسید ٬ جواب داد : پیش خدا !

پیر مرد هم به خانه اش رفت همسر پیرش با تعجب از او پرسید : چرا انقدر خوشحالی ؟

پیر مرد جواب داد : امروز بهترین روز عمرم بود ٬ من امروز در پارک با خدا غذا خوردم!


استاد زبان فرانسه در مورد مذکر يا مونث بودن اسمها توضيح ميداد که پرسيد کامپيوتر مذکر است يا مونث؟

کليه دانشجويان دختر جنس رايانه را به دلايل زير مرد اعلام کردند

وقتي به آن عادت مي کنيم گمان مي کنيم بدون آن قادر به انجام کاري نيستم

با آن که داده هاي زيادي دارند اما نادانند

قرار است مشکلات را حل کنند اما در بيشتر اوقات معضل اصلي خودشانند

همين که پايبند يکي از آنها شديد متوجه ميشويد که اگر صبر کرده بوديد مورد بهتري از آن نصيبتان مي شد

کليه دانشجويان پسر به دلايل زير جنس رايانه را زن اعلام کردند

به غير از خالق آنها کسي از منطق دروني آنها سر در نمي آورد

کسي از زبان ارتباطي آنها سر در نمي آورد

کوچکترين اشتباهات را در حافظه دراز مدت خود ذخيره مي کنند تا بعد ها تلافي کنند

همين که پايبند يکي از آنها شديد بايد تمام پول خود را صرف خريد لوازم جانبي آنها بکنيد

Hanieh